تبليغاتX
Jamshid

Jamshid

جمشید

جمشید

جمشید اسم قشنگیه، البته الان دیگه قدیمی‌ شده اما وقتی‌ که من بچه بودم تو دههٔ ۷۰ بنظرام جمشید خوشتیپ و لاغر می‌اومد. حقیقت اینه که من هیچوقت حتا عکسی‌ از جمشید ندیده بودم. برای ما جمشید مثل یه روح بود، حضور داشت، اما یه واقعیت مجازی بود. برای مامانم که دختر عموش بود، یه تصویر ثابت بود، نه پیر میشد وانا تغییر میکرد، یه فیلم بود که گذشته بودنش رو pause.

با اینکه اصلا ندیده بودمش، از دستش دلگیر بودم، یعنی‌ می‌شه که یکی‌ اصلا به کشورش برنگرده وقتی‌ که رفت؟ در تمام مدتی‌ که من بدنیا اومده بودم و وجود داشتم، اون حتا یه بر هم بر نگشته بود. میدونستم که با دختری تو خارج ازدواج کرده، چقدر رمانتیک، اما اصلا یه عکس ناچیز هم از این رمانس ما ندیدیم. اونوقتا که فیسبوکو فلیککرو ایمیل نبود که عکس همهٔ عالم و آدم رو قبل و بد از زایمان، حین زایمان و غیره، چه بخوای چه نخوای ببینی‌. یه نامه میفرستادن که توش دو ۳ تا عکس چپ شده بود که نامه سنگین میکرد. میدونستم که موزیسینه و عاشق کارشه.

سالی‌ یبار که عید می‌رفتیم خونهٔ‌ پدریش، گهگاهی خواهرش در حالی‌ که آجیل می‌ریخت توی کاسهٔ بلوری سبزی که مخصوص مهمون جلومون  گذاشته بود، خاطرات خندداری از جمشید میگفت که طنزشون با دلتنگی عمیقی که توی خطوط خسته زیر چشماش خونه کرده بود میامیخت. دلتنگی‌ که بعد از سالها به دلگیری غلبه کرده و بر او بخشیده بود. اونموقع یجوریی حس میککردم که این فرد بوده، وجود داشته، اما هنوز نمیتونستم حس کنم که هست.

افرادی مثل جمشید سلولهشون از یخ سخته شده و وجودشون مثل سایست، همه ازشون به خوبی‌ یاد می‌کنن، اما در واقع کسی‌ زیاد بهشون اهمیت نمیده. کسی‌ که رفت، برید، کند.

دو هفته شد یکسال، یک سال شد ۳ سال، ۳سال شد ۶ سال و ۶ سال شد ۱۰ سال. ده ساله که اینجام، تو آمریکا. ولی‌ هر سال رفتم ایران، بجز این دوساله آخر. تو همین دو سال اما خیلی‌ چیزهای اساسی‌ عوض شده، بچه‌های کوچولو مرد شدن یهو، آدما تغییر کردن، وای که چقدر از تغییر بیزارم.

ولی‌ تو فکر اون بچه‌های که بعد از رفتنم فقط منو سالی‌ یبار تو مهمونی‌ دیدن من چیم؟ از چی‌ سخته شدم؟ بستنی یخی در حال یخ زدن، یا یا در حال آب شدن؟ آیا یه سایهٔ محو بی‌ معنی‌ام توی داستان‌های پدر مادراشون، با یه ایمیل آدرس که cut و paste می‌شه توی forward‌های جمعی‌؟

جمشید بچه که بود با یه ملودیکای کوچیک آهنگ‌های ویگن رو میزد، همون کسی‌ بود که وجودی داشت که اندازه و نوعش نمیگنجید و هماهنگ نمی‌شد با اطرافش، اونی‌ بود که باید میرفت، باید زندگیشو خودش پیدا میکرد، با همه فرق داشت، با هرچی‌ که دیده بود و دیده بودیم فرق داشت.همون کسی‌ بود که تو فامیل کم پیدا می‌شه، اصلا تو دنیا کم پیدا می‌شه، همونی که اگه میتونستی ببینیش، تو همون بچگی‌، شاید کمتر تنها می‌بودی.شاید یاد می‌گرفتی اون راز نهانی رو، جواب اون معمای پیچیده رو که تورو در بچگی‌ تنها تر میکرد.

 اون بود. داشتیمش و رفت...

+ نوشته شده در  Fri 14 Oct 2011ساعت 2:58 AM  توسط mahsa Vanaki  |